
١.
چه کند علی با ایــــن همـــه تنهایی ؟!
٢.
آتــَــ/ـــش ! مــیـخِ "دَر" را خِـیـلی داغ کَرده بود !
باور کنید !
٣.
راسـتـی ! ایـن روزهـــ(غریبانه)ـــا جـواب سـلـام مـولا چــه مـیـشــود ؟؟

پ.ن :
مولا گفت :
من که یکباره در از قلعه خیبر کندم
غم زهرا به خدا از نفس انداخت مرا . . . !
آهسته گفتم ؛ دشمن شاد نشویم !
فدای تنهایی این روزهای تلخش !
التماس دعای صبر برای مولای حاضر
نوشته شده توسط مرصاد در 91/01/26 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت
خیلی هایشان سرباز صفر بودند ، از فرمانده هانشان دل پری داشتند ...
از صدام هم .
حتی بعضی آنقدر نمیدانستند که ایرانی ها مسلمانند !!!
مجاهدین عراقی ای که به اجبار به جنگ آمده بودند و فرار میکردند به جبهه ایران یا سربازهایی که بعد از اسارت تازه میفهمیدند بعثی ها طرف حق نیستند . . .
اسماعیل اسمشان را "تواب" گذاشته بود.
توی آسایشگاه تواب ها را شناسایی کرده بود و با تک تکشان حرف میزد و رفیق میشد .
تعدادشان که زیاد شد اسماعیل با آنها تیپ 9 بدر را تشکیل داد و خودش شد فرمانده شان ...
با اینکه خیلی ها هنوز به تیپ اعتماد نداشتند اما اسماعلی به آنها ایمان داشت
میگفت : آدمی که گذشته اش خیلی بد باشد ، اگر توبه کند از آدمهای پاک و بی گناه بهتر میشود . چرا که توانسته خودش را از منجلابی که در آن بوده بیرون بکشد .
اسرای تواب عراق که حالا مجاهدین نام داشتند به خاطر ایمان و اخلاق خوب اسماعیل عاشقش شده بودند .
همین عراقی ها ، بعدا به خواست خودشان در جبهه ایران علیه بعثی ها میجنگیدند . . .

نوشته شده توسط مرصاد در 91/01/20 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت
إنـی اُحـامی أبدا عن دینی والله إن قطعتموا یمینی
همین جا بود که حاج حسین خرازی حجت را تمام کرد
"امشب شب عاشوارا است ؛ نماینده امام از ما خواسته اند در طلاییه وارد عمل شویم ؛ ما با تمام توان لشکر به دشمن خواهیم زد.هرکس میتواند بماند و هرکس نمیتواند آزاد است برود .
و خود به اباالفضل اقتدا کرد ؛ و دستش را در راه خدا فدا کرد . . .

اینجا
خاک مقدسی است که عملیات بدر و خیبر را به خود دیده
تا با تصرف جاده ی بصره-العماره موازنه ی جنگ به نفع ایران تغییر کند
شهید میثمی میگفت : " هرکس در طلاییه ایستاد ، اگر در کربلاهم بود می ایستاد. "
طلائــیـــه ! زل میزند به چشمانت انگار
و محکم میگوید : تکلیفت را همین جا معلوم کن
طلائیه یعنی : جگر شیر نداری ، سفر عشق مرو !

نوشته شده توسط مرصاد در 90/12/26 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت
دانشجوی شیمی . . . رتبه اول کنکور
وارد دانشگاه که شد با دوستانش علیه رژیم شاه فعالیت های سیاسی داشتند .
بعد از انقلاب با گروه های جهادی برای خدمت رسانی به مناطق محروم رفتند .
در جریان تسخیر سفارت جاسوسی آمریکا هم جزو علمداران انقلاب دوم بود .
و سخنگوی دانشجویان پیرو خط امام در کنفرانس ها و مصاحبه های خارجی . . .
در مصاحبه ها گفته بود : ما حقوق دیپلمات ها را حفظ میکنیم ؛ اما نه آنجا سفارت بود ؛ نه آنها دیپلمات !
اسناد لانه جاسوسی که افشا شد ؛ خیلی ها معنای حرفش را بهتر فهمیدند . . .
با شروع جنگ وظیفه اش را در شرکت در جبهه دید !
در وصیت نامه اش نوشته بود :
این امت بداند ، از بزرگترین خطراتی که انقلاب را تهدید میکند ، آفت نفوذ خطوط انحرافی در خط اصلی انقلاب یعنی همان خط امام است
شهید محسن وزوائی

نوشته شده توسط مرصاد در 90/12/21 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت

شایعه کرده بودند احمد منافق است
وقتی به ش میگفتی ؛ میخندید
از دفتر امام خواستندش .
نگران بود
میگفت : تو این اوضاع کردستان چجوری ول کنم برم ؟؟؟
بالاخره رفت .
وقتی برگشت از خوشحالی روی پا بند نمیشد ؛ نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.
- باورم نمیشد برم خدمت امام.
امام پرسیدند : احمد ، به شما میگویند منافق هستی؟؟؟
گفتم : بله ، این حرف ها را میزنند.
سرم را انداختم پایین.
امام گفتند : برگرد و همانجا که بودی محکم بایست !
راه میرفت و میگفت : " از امام تاییدیه گرفته ام "
نوشته شده توسط مرصاد در 90/12/06 ساعت 19:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
منتظـِـر اینـجا می نویسد
برای منتَظَر خود !
فهرست اصلی
نویسندگان
برچسبها
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY